ای کاش روزگار آرزو هایم را نمی کشت. خدایا آخرین آرزویم را محافظ باش: آرزومرده
می گویم سـلام کسی جواب نمی دهد پس خدانگهدار می گویم شاید از سر اتفاق کسی دستهایش تکان بخورد….
دل زعشق روی تو حیران شد درپی عشق تو سرگردان شد باتو زیبا می شود فردای من باتوشاداب می شود غم های من روزگار اما وفا باما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت عاشق دیوانه ام از خود ندارم خانه ای عاشقان کی خانه دارند دل مگر دیوانه ای عاشقت گشتم گفتی که من دیوانه ام عاقبت عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای ..به هرکس دل سپردم بی وفا شد.. ..چو پا بذرش شدم از من جدا شد.. ..نمی دانم از اول بی وفا بود.. ..یا نازش کشیدم بی وفا شد.. به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند. "مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند. و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد. ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند، من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که : و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند، فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید، در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید. حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛ اندکی فکر کن ... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسی كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي خدايا فقط تو را مي خواهم..... باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي ام روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ... آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين ارزويم در زندگي حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي.. چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش... خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟ بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه اسمتو رو سیگار نوشتم برای اولین بار کشیدم تا بسوزی و فراموشت کنم اما نمی دونستم با هر پوک ذره ذره میری تو نفسم و می شی همه چیزم بهتره که غرورت رو به خاطر کسی که دوستش داری


به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.
به بچه هایی فکر کن که گفتند :
به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
سوگواری می کنم.
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
گریه می کنم.
به افراد دور و بر خود فکر کنید ...
کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
قدر لحظات خود را بدانید.
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !
"دیروز"
گذشته است؛
و
"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.
لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

از دست بدی تا این که
کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست بدی
| Design By : Night Melody |












